سخته!!

سخته !!حل نمیشه!!

چی کار کنم؟؟سخته!

استاد استاتیکمون n تا سوال داده هیچکدومش حل نمیشه.

دارم ... میشم!!

نسکافه هام هم داره تموم میشه حالا چه جوری امشب بیدار بمونم؟؟

خفه شو!! عووضضی...!!

(این پست صرفا جهت درد و دل بود و ارزش قانونی دیگری ندارد)

 

!

چه كسی میگوید كه گرانی اینجاست؟
دوره ارزانی است!
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزانتر
آبرو قیمت یك تكه نان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!

(دکتر شریعتی)

شاگرد و خانم معلم

یک روز سر کلاس خانم معلم از یکی از شاگردهاش پرسید روی لبه دیواری 3 کبوتر نشسته، اگر با تیر یکی را بزنیم چند کبوتر روی لبه دیوار میماند؟ شاگرد کمی فکر میکنه و میگه هیچی! چون از صدای گلوله 2 کبوتر دیگر فرار میکنند. خانم معلم میگه جوابت غلطه. جواب درست 2 کبوتره، ولی از طرز فکرت خوشم اومد. پسرک که کنفت شده بود به خانم معلم میگه میشه منم یک سوال از شما بپرسم؟ خانم معلم هم موافقت میکنه. پسرک میگه 3 خانم متشخص در خیابان راه میروند دست هر کدام هم یک بستنی هست. نفر اول بستنی رو گاز میزنه، نفر دوم لیس میزنه و نفر سوم هم میمکه. حالا شما بگید کدوم این خانم ها ازدواج کردن؟! خانم معلم هم یکم فکر میکنه و میگه خب معلومه دیگه نفر سوم ازدواج کرده! پسرک میخنده و میگه نه اشتباه کردین! اونی که دستش حلقه (ازدواج) هست جواب درسته ولی در کل از طرز فکرت خوشم اومد!!

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان می بیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود . سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه ای را نجات می دهد.  پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید :"تو یک قهرمانی".

فردا در روزنامه ها می نویسند :

یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد!

اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم!

پس روزنامه های صبح می نویسند:

آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد .

آن مرد دوباره می گوید: من آمریکایی نیستم!

از او می پرسند :خب پس تو کجایی هستی؟

"من ایرانی هستم. "

فردای آن روز روزنامه ها این طور می نویسند :

یک تند روی مسلمان سگ بی گناه آمریکایی را کشت !

واعظی پرسید از فرزند خویش                      هیچ دانی مسلمانی به چیست؟

 

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق                  هم عبادت، هم کلید زندگیست

 

 گفت زین معیار اندر شهرما                  یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

 

شعر یا شر و ور

 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند

خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد

عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد

معما

معما

لیلی و مجنون در دو جزیره ی کاملا متفاوت و دور از دسترس همدیگر قرار دارند ! آنها هیچ راه ارتباطی
 با یکدیگر ندارند مگر تلفن و یک پستچی ! آنها به راحتی می توانند با یکدیگر بوسیله ی تلفن صحبت کنند و از این لحاظ مشکلی ندارند . اما متاسفانه پستچی دزد از آب در اومده و اگر محموله ای که قرار است حمل کند بدون قفل باشد ، محتویات آن را خواهد دزدید و جعبه ی خالی را به مقصد تحویل می دهد ! از قضا قرار است مجنون برای لیلی ، یک هدیه بفرستد . همان طور که گفته شد او فقط می تواند این کار را بویسله ی همان پستچی انجام دهد . پس مجنون مجبور خواهد بود که در جعبه ی حاوی هدیه را قفل کند تا پستچی نتواند آن را باز نماید . اما در اینصورت لیلی قادر به باز کردن جعبه نخواهد بود ! به نظر شما لیلی و مجنون چه نقشه ای باید بکشند تا هدیه به دست لیلی برسد ؟

 آدم باشید٫ یکم فسفر بسوزونید و نتیجشو اعلام کنید 

افراد مختلف چگونه فیل شکار میکنند؟؟

ریاضی دان ها :
ریاضی دان ها به آفریقا می روند، هر موجودی که فیل نیست را کنار می گذارند و سپس یکی از آنهایی که باقی مانده است را می گیرند. البته ریاضی دان های باتجربه، ابتدا سعی می کنند تا ثابت کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد، آنگاه به آنجا می روند.
استادان ریاضی، ابتدا ثابت می کنند که حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد و سپس پیدا کردن و شکار آن را به عنوان تمرین برای دانشجویان باقی می گذارند.


کامپیوتردان ها:
دانشمندان علوم کامپیوتر، شکار فیل را از طریق اجرای الگوریتم زیر انجام می دهند:
1) برو به آفریقا.
2) از دماغه رود نیل(جنوبی ترین نقطه آفریقا) شروع کن.
3)به سمت شمال حرکت کن و هر منطقه را از غرب به شرق بپیما.
4) در هر گذر،
الف- هر حیوانی را که می بینی شکار کن.
ب- آن را با فیل مقایسه کن.
پ- اگر با هم برابر بودند کار تمام است، وگرنه به مرحله 3 برو.
برنامه نویسان باتجربه، ابتدا یک فیل را در قاهره(شمال آفریقا) قرار می دهند تا مطمئن شوند که الگوریتم فوق خاتمه می یابد.


مهندسان:
مهندسان به آفریقا می روند و به طور تصادفی حیوانات خاکستری رنگ را می گیرند و این کار را آنقدر ادامه می دهند تا یکی از حیواناتی که گرفته اند وزنش به اضافه یا منهای 15 درصد وزن یک فیلی که از قبل شناخته شده است، باشد.



اقتصاد دان ها:
اقتصاد دان ها فیل را شکار نمی کنند، بلکه اعتقاد دارند که اگر به فیل ها به قدر کافی پرداخت شود، خودشان، خودشان را شکار می کنند.


آمار دان ها:
آمار دان ها اولین حیوانی که آن را N بار ببینند شکار می کنند و اسم آن را فیل می گذارند.


وکلای حقوق:
وکلا فیل شکار نمی کنند ولی دور گله فیل ها می گردند و در مورد اینکه هر کدام از فضولاتی که روی زمین ریخته، متعلق به کدام فیل است بحث می کنند. البته اگر کسی آنها را استخدام کند می توانند بر اساس شکل و رنگ یکی از همان فضولات ثابت کنند که کل گله به موکلشان تعلق دارد.


معاونین بخش مهندسی، تحقیق و توسعه :
معاونین بخش مهندسی، تحقیق و توسعه خیلی سعی می کنند که فیل شکار کنند ولی کارمندانشان به آنها اطمینان می دهند که تمام فیل های موجود قبلاً شکار شده اند.


مامورین کنترل کیفیت:
مامورین کنترل کیفیت به فیل کاری ندارند بلکه به دنبال اشتباهات سایر شکارچیان می گردند.

شما چقدر خوشبخت هستيد ؟!

اگه ميتونستيم تمام جمعيت دنيا رو به 100 برسونيم و همه اونها رو در يک دهکده جمع کنيم ، نتايج جالبي بدست ميومد.
ادامه نوشته

ای کاش


این وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

کار رو کرده بودم !!!