احمدک
معلم چو آمد، بنا گه کلاس، چو شهری فروخفته خاموش شد
ادامه نوشته
سخنهای ناگفته کودکان، به لب نارسیده، فراموش شد
**********
معلم زکار مداوم مدام، غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب، جوانی از او رخت بر بسته بود
**********
سکوت کلاس غم آلود را ، صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش ، بدین بی خبر بانک ناگه گسست
**********
بیا احمدک درس دیروز را ، بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس نا خوانده بود ، به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
**********
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۳۴ ق.ظ توسط امیرحسین حسنی
|